تبليغاتX
آسمان، بلند

آسمان، بلند

صدای اذان آرام از دور می آد.

چقدر ظهر توی خونه ی خالی آرام رو بعد از حمام آب داغ  و بعد از چند روز تند شلوغ بیرونی پر ورودی ،قدر می دونم.

چقدر دوست دارم این جور مواقع با خودم تنها باشم - به دورنمای دوردست های خاطره ها  وخواب هاو فکر های قدیمی  چشم بندازم . 

حالا که توی مرز اتمام یه دوره ی 7-8 ساله هستم - دوره ای که ارتباط نزدیک با یه آدم رو توی یه مسیر طولانی پر فراز و نشیب درونی کشف کردم . که از خودم در اومدم . که به دوستم اجازه دادم که درها و دیوارهای قلعه ی من رو یکی یکی باز کنه ، من رو به خودش وابسته کنه ، درون من رو در معرض دید و هوا قرار بده.

حالا دیگه من یه قلعه ی دربسته نیستم . شاید فقط یه کلبه ی کوچیک معمولی توی یه شهر بزرگ.(احیانا کلبه هم نه ، آپارتمان!)

از دلتنگی ای که توی روزهام جاریه دلخور نیستم . می دونم که جدا شدن هم مثل وصل شدن شاعرانه س! صبر کردن هم مثل شوق و شور ، زیباست.


+ نوشته شده در  91/02/03ساعت 13:16  توسط ز  | 

به کی جواب می دم؟



دیشب به این فکر کردم که چطور می شه آدم دنبال رشد و خوب بودن باشه، اما وقتی که میبینه همه ش تنبلی می کنه و می بینه که مدتهاست چسبیده به همون عادت های غلط، خودش رو سرزنش نکنه. به خودش نگه خاک تو سرت اینجوری آخرش می ری جهنم. 

بعد با خودم فکر کردم که آدم، لازم نیست به خودش جوابگو باشه . آدم باید فقط به خدا جوابگو باشه.

می دونم که اگه این طوری باشم، دیگه عصبی نیستم. دیگه دیکتاتور درونی روی من قدرتی نداره. دیکتاتوری که  مثل یه بتی می مونه که معلوم نیست چی راضیش می کنه. بکن-نکن هاش طبق حق نیست . تواب و غفار هم نیست. در حالی که خداوند سرزنش کردنش فقط یه کوچولوس. بعدش سریع می گه توبه کن و می پذیره و تموم. اما آدم خودش رو ممکنه هیچوقت نبخشه. و هیچ روشی هم برای بخشیده شدن بلد نباشه.

یاد کتاب "مادر" پرل باک می افتم . زن، بعد از سقط کردن فرزند نامشروعش، پیش بت محله!  رفت و نذر و نیاز کرد تا گناهش بخشیده بشه. اما باز تا آخر عمر احساس گناه می کرد و فکر می کرد که هر بلایی سرش میاد به خاطر اون قضیه س.


پ.ن.البته همین که بدونیم سرزنش کردن خود کار مفیدی در راستای پیشرفت نیست، از نظر عقلانی کافیه برای کنار گذاشتن این کار.



+ نوشته شده در  91/01/15ساعت 15:29  توسط ز  | 

91

سلام ، در بهار جدید . سال نو ، که پاک و پاکیزه و سفید و روشنی. که با خونه ی پاکیزه و آسمان آبی شروع شد . 

امشب با خودم به گذشته فکر می کردم . به زمانی که هر روز برای خداوند می نوشتم. دفترم رو برداشتم و بعضی از نوشته هام رو خوندم. یه کمی هم نوشتم . فکر کردم اون چیزا رو این جا بنویسم تا همون طور که من با خوندن نوشته های دیگران تشویق میشم بیشتر تلاش کنم، دیگران هم تشویق بشن!!

از روش می نویسم:

خداوند.

فکر می کنم به این که راه هایی رفته بودم که پس رفته م.که به جاهایی رسیده بودم که چندان هم جایی نبود.اما الان حتی از قبل خودم هم دورترم.

چمیدونم

شاید واقعا از دید تو این طوری نباشه.شاید از قبل تجربه م بیشتر شده باشه

به هر حال تو اگر بخوای سیئات من رو به حسنات تبدیل می کنی

می دونی خداوند...

من فهمیده م که  خیلی متکبرم. شاید همین باعث می شه که نتونم واقعا به تو تکیه کنم و یادم بمونه که بدون خواست تو هیچ کاری انجام نمی شه.یا حتی از این که تو رو بپرستم خیلی استقبال نکنه یه بخشایی از وجودم.

خلاصه می دونم که هرچی رذایل اخلاقی م درونم باشن هر کدوم یه مانعی هست تو راه شناخت.بنده خدا حاجی و سیما خانم هم دنبال همین هستن .که اما من نمی فهمم اهمیت حرفاشونو.

خداوند! حالا بهتره به گذشته و آینده فکر نکنم. در هر لحظه دنبال این باشم که اون موقع تو چی بهم می دی.

بهتره دیگه  زیاد فکر نکنم و همین کارایی که بهم گفته ن رو انجام بدم و به تو تکیه کنم.

خداوند عزیزم

به نام تو، باز شروع می کنم.

از تو برای انجام دادن این چند تا کار کمک می خوام. می دونم خودت سر موقع راه های بهتری رو هم بهم نشون می دی.می خوام این کارها رو درست انجام بدم:

-نظم و برنامه ریزی

-ورزش و نرمش

-سکوت ذهن، حضور در لحظه، بیرون کردن آشغالفکر ها 

-خوب نماز خوندن، ذکر نگه داشتن، هر روز یک ساعت عبادت کردن

- کمک کن درباره چیزی که واقعا نمی دونم نظر ندم حتی توی دلم

-کمک کن به تو پشت گرم باشم تا کمکم کنی

-لطفا سریع پیشرفت کنم :)




+ نوشته شده در  91/01/07ساعت 23:4  توسط ز  | 

اندام های روح

چند روز پیش با علی، پسرک تپل و مهربون و کوچکترین شاگرد کلاس نقاشی که دانشجوی معماریه اما با انگیزه و تلاش مستمری داره تاریخ طراحی رو تمرین می کنه ، توی کلاس همسایه بودیم. (تمرین کردن تاریخ طراحی این جوریه که هر از چند گاهی، تمرکز بکنی روی یه نقاش معروف و سعی کنی عین اون طراحی کنی.من که هیچوقت این کار رو نکرده م اما به نظرم یه کار خیلی اساسیه). علی داشت درباره ی برگزاری نمایشگاه ماسک که من به خاطر مخلوطی از تنبلی و ترس و مشغله توش شرکت نکردم و یکمی هم حسرتشو خوردم، حرف می زد. این که نتیجه ی کارش مهم نبوده اما خیلی چیز یاد گرفته . و با ترس خودش جنگیده، با این که بشینه و اضطراب داشته باشه جنگیده و به جاش، کار کرده. (برعکس من، که با وجودی که وضع نقاشیم از اون بهتره اما این کار رو نکردم). بعد گفت من از این جنگیدن با خودم خیلی خوشم میاد. اصلا یکی از دلایلی که دوست دارم زنده باشم و نمیرم، اینه که بعد از مرگم چه برم بهشت و چه برم جهنم، دیگه مبارزه ای در کار نیست. 

بهش گفتم خیلی هم مطمئن نباش! بعد حرفهای دکتر توسرکانی رو درباره ی این که چجوری نسبت این دنیا به جهان آخرت مثل نسبت جهان جنینی به این دنیاست تکرار کردم . گفتم همون طور که قبل تولد اندام های جسم رشد می کنند، توی این دنیا هم اندام های روح رشد می کنند. گفتم بعید می دونم توی جهنم بشه رشد کرد اما توی بهشت احتمالا با این اندام های روح بشه کارهایی کرد.

گفت آورین آورین چه چیزای خوبی بلدی! و این بحث تموم شد. اما توی ذهن من ادامه داشت. اول تعجب کردم از این که چرا سالها دیدی که از تعلیمات دینی درباره جهان آخرت بهمون داده ن همونیه که علی می گه؟ برای همین هم بود که من هم قبلا ها که قدر دشت و دمن و آرامش و صلح و آب رو نمی دونستم، بهشت هیچ جذبم نمی کرد. اما الان، وقتی این حرف رو خودم بیان کردم، احساس کردم چقدر به نظر درست میاد . اندام های روح. و  تکون خوردم . چون به وضوح فهمیدم که بدون اندام چقدر زندگی سخته. بدون پا، بدون دست، بدون چشم، ...و به این فکر کردم که الان روح من چه اندام هایی داره و باید داشته باشه؟

نمی دونم. شاید همین که ما سعی می کنیم توی این دنیای پر از کارهای بد، لااقل دروغگو و متقلب نباشیم خودش یه تواناییه که خیلیا ندارن. یعنی ضعیف شده ن ، دیگه تاب این مقاومت رو ندارن. اما این که گوش و چشم و زبان روحم چقدر می تونه با خداوند ارتباط برقرار کنه؟ با خداوند و همه ی خلقت عظیم ورای این جهان.

نه. زیاد نیست. در حد آمیب شاید دست و پا داره روحم.

+ نوشته شده در  90/12/24ساعت 22:42  توسط ز  | 

ما پنج تا توی خونه سیما خانم ، پیش حاجی و سیما خانم و گیتی خانم و آش دوغ

تند تند از حرفهای حاجی چیزایی که یادمه رو می نویسم، فقط به خاطر یاد آوری به خودم.

اول درباره ی عقل کلی و عقل جزئی حرف زد. گفت که عقل کلی به ماهیت و معنای چیزها نگاه می کنه اما عقل جزئی به مصداق ها. عقل کلی تصمیم می گیره که ما به کاپشن احتیاج داریم و باید بریم کاپشن فروشی، و عقل جزئی می فهمه که دقیقا چه خیابونی باید بریم و این که کاپشن چه رنگی و چه سایزی باشه مناسب تره. عقل کلی به انسانیت فکر می کنه و عقل جزئی به دونه دونه ی آدم ها.

اصولا ما تو کارمون عقل کلی نداریم! یعنی همش درگیر جزئیاتیم. برای همین هم هست که می ریم وسط خیابون و تازه وای میستیم فکر می کنیم که چی می خوایم بخریم؟ بعدم تصمیمات لحظه ای می گیریم که هر لحظه عوض می شه و آخرشم با چند تا جنس بنجل که بهش احتیاج نداریم، و بعد از رفتن به سینما! ، بر می گردیم خونه. 

در واقع ما هوسبازیم. هوس یه چیز زودگذره. یه لحظه یه چیزی می خواد، وقتی بهش دادی دلش رو می زنه و چیز دیگه ای می خواد . هیچوقت راضی نمی شه. آدم رو با خودش به اینور و اونور می کشونه. 

ما همت نداریم، چون همت از نگاه کردن با عقل کلی هست که ایجاد می شه. ما پشت خر احساسات و تمایلاتمون به هر طرف می ریم، در حالیکه افسار خر باید دست عقل باشه و چارچوب رو عقل باید معین بکنه و احساسات و تمایلات باید توی اون چارچوب بازی کنن.

ما می گیم که عاشقیم اما واقعا زندانبان هستیم. چون همون طور که به غذا احتیاج داریم و باید دم دست باشه، به معشوق هم نیاز داریم و باید دم دست باشه و دور نره.این نیازه نه عشق . اون رو به خاطر خودمون می خوایم. اگر معشوق ما تصمیم بگیره که با کس دیگری باشه، بهش حق نمی دیم. اما عشق بی قید و شرط اینه که همون طور که از عروسی کردن و شادی برادرت خوشحال می شی، از عروسی کردن و شادی معشوقت هم خوشحال بشی.

آدم باید عاشق هر چیزی و کسی باشه تا بتونه باهاش ارتباط برقرار کنه. عاشق میز و صندلی، عاشق آدم ها ، عاشق خدا. عشق به معنای نیاز جنسی نیست.

آدم باید حریم دیگران رو رعایت بکنه . حریم ها خیلی مختلفند و در هر شرایطی فرق می کنند. حریم افراد رو اگر بشکنی آزارشون می دی. اگر یکی ما رو دعوت بکنه اما موقع ورود به خونه ش بی اجازه وارد بشیم، از دستمون ناراحت می شه. اینجوری به جای مهمون و محترم، دزد محسوب می شیم. 

ما از بچگی به ورود و خروج افکار هرزه توی ذهنمون عادت کرده ایم. ترک عادت برامون خیلی سخته . معتادیم به خیالبافی. خیالبافی و فکر، هردو مصالحشون "تصورات" هست. اما خیالبافی رد شدن تصورات بی نظم و ترتیب و بدون کنترل و هدف هست. اما فکر یعنی چیدن تصورات پشت هم برای رسیدن به یک نتیجه.

اما اگر بتونیم خیالبافی رو ترک کنیم، انرژی ها مون هدر نمی ره، نیازهای کاذبمون کمرنگ می شه و ذهنمون رها می شه. تمرینش اینطوریه که از چند ثانیه شروع کنیم و بدون خیالبافی و تصورات ، تا یک ربع ذهنمون رو ساکت کنیم. باید یک ورق سفید رو تجسم کنیم که با هر خیال ، یک علامت روی ورق زده می شه، و باید علامت رو پاک کنی و دوباره روز از نو روزی از نو.

باید هر تمرین رو انقدر تکرار کنیم که عادت عوض بشه و کار جدید برامون عادت بشه.

اگر برنامه و محیطمون رو منظم بکنیم، ذهنمون هم منظم می شه. 

تا وقتی از حالت قبلی خودمون به اندازه کافی فاصله نگرفته ایم، نمی تونیم پیشرفت خودمون رو ببینیم.

وقتی از آدم های دیگه بدمون میاد، باید بدونیم که اونها دلشون نمی خواد که به ما بدی بکنن. اونا مجبور می شن. چون مثل یه آدم گدا و فقیر می مونن که مجبور می شه گدایی بکنه . چون اونا در بند نیازهای خودشون هستند و اسیرند. و این که هر کسی توی یک شرایطی اشتباه می کنه. ما هم اشتباه می کنیم. پدر و مادرهای ما هم بهترین کاری که به ذهنشون می رسیده رو در حق ما کرده ن .


+ نوشته شده در  90/12/15ساعت 22:46  توسط ز  |